بنیاد شهید و امور ایثارگران شهر لردگان بنیاد شهید و امور ایثارگران شهر لردگان
لردگان در یک نگاه

 

معرفي شهرستان لردگان

شهرستان لردگان نیز از دیگر شهرهای زیبای استان چهار محال و بختیاری است که به واسطه دیدنی هایی همچون؛ آبشار آتشگاه، بوستان جنگلی پروز،  چشمه سندگان و چشمه برم شهرت بسیار یافته است

 

عینک آفتابی نگا استور


ادامـــه ي مـطــلــب

 

نوشته شده توسط اسلام حسنی در ساعت . - لينک ثابت


شهیدی که 16 سال بعد صدام را رسواتر کرد

نام ونام خانوادگی :محمدرضا شفیعی

مدت زمان بودن بدن زیر خاک وبرگشت به وطن : 16سال

 بعد از تبادل اسرا، حالا نوبت جنازه‌ها بود. قرار شد حتی استخوان‌های شهدا را تحویل بدهند. عراقی‌ها رفتند سراغ قبرها. یكی شان هم قبر محمدرضا بود. مشغول شدند و با بیل و كلنگ خاك‌ها را كنار زدند، امابيچاره ها ، بیچاره بودند در كفرشان ، بیچاره‌تر شدند.

محمدرضا صحیح و سالم بود. به فكر چار تكه استخوان بودند و حالا بدن محمدرضا سالم بود. موهایش، پوستش، مژه‌اش، زخم تنش...، انگار محمدرضا همين چند دقیقه پیش شهید شده

عكس‌ها و مدارك را مطابقت كردند اما قبر قبر محمدرضا بود و جناره سالم سالم

دشمن به یقین رسید در كفر و جهنم رفتنش. خبر به گوش صدام رسید. دستور داد جنازه را تحویل ندهند. آبرو كه نداشت ولي محمدرضا رسواترش می‌كرد . سه ماه محمدرضا را (به دستور صدام) زیر آفتاب داغ عراق گذاشتند تا شرمندة مولایش موسی بن‌جعفر(ع) نباشد . هیچ اتفاقی نیفتاد . پودر تجزیه روی بدن و صورت محمدرضا ریختند. نه سوخت و نه پودر شد. فقط كمی تغییر كرد. سفید بود رنگش. سبزه بامزه شد. بدبختی و شقاوت شده بود خوره و به جانشان افتاده بود. صلیب سرخ در جریان بود و ایران هم مدرك داشت. مجبور شدند كه محمدرضا را تحویل بدهند؛ «و مكروا مكروالله والله خیر الماكرین».


 

نوشته شده توسط اسلام حسنی در ساعت .معجزات شهدا - لينک ثابت


شهیدی که برگه امتحان دخترش رو امضا کرد

حس غریبی دارم، نمی دانم شاید هم از آن غریب ها نباشد و از این قریب ها باشد. نميدانم نام شهيد مجتبي صالحي را شنيده ايد يا نه ، همان كه با كوله بار سنگین عشق و خلوصش، پس از شهادتش هم بازگشت تا مهر تاییدی بزند بر كارنامه فرزند .

یاد خدا می افتم كه می فرماید : ما شما را به آن چه در دل دارید مواخذه می كنیم

زهرا صالحی متولد 1351 و فرزند سوم شهيد روحانی مجتبی صالحی است. رشته ادبیات فارسی خوانده و دانشجوی مترجمی زبان انگلیسی است

 

ماجرای كارنامه امتحانی  :

زهرا كلاس اول راهنمایی بوده كه پدرش به شهادت ميرسد . یك هفته از شهادت پدرم گذشته بود و من باید به مدرسه می رفتم، وقتی وارد مدرسه و كلاس شدم، لحظاتي بعد خانم ناظم از راه رسید و برنامه امتحانی ثلث دوم را به من داد، در غیاب من همه بچه ها برنامه امتحانی شان را گرفته بودند و فقط من مانده بودم، ناظم از من خواست كه حتما اولیایم آن را امضا كنند و فردا ببرم، به فكر فرورفتم چه كسی آن را برایم امضا كند، نسبت به درس و مدسه ام بسیار حساس بودم و رفتن پدر و نبود مادر در خانه مرا حساس تر كرده بود. وقتی به خانه رسیدم خوابم برد، در خواب پدر را دیدم كه از بیرون آمده و مثل همیشه با ما بازی می كرد و ما هم از سر و كولش بالا می رفتیم. پرسیدم آقاجون ناهار خوردید، گفت: نه نخوردم، به آشپزخانه رفتم تا برای پدر غذا بیاورم، پدر گفت: زهرا برنامه ات را بیاور امضا كنم. گفتم آقاجون كدام برنامه؟ گفت: همان برنامه ای كه امروز در مدرسه دادند. رفتم و برنامه امتحانی ام را آوردم اما هرچه دنبال خودكار آبی گشتم پیدا نشد، می دانستم كه پدر هیچگاه با خودكار قرمز امضا نمی كند، بالاخره خودكار آبی ام را پیدا كردم و به پدر دادم و دوباره رفتم آشپزخانه. اما وقتی برگشتم پدرم را ندیدم، نگران به سمت حیاط دویدم دیدم باغچه را بیل می زند، آخر دم عید بود و بایستی باغچه صفایی پیدا می كرد، پدر هم كه عاشق گل و گیاه بود.برگشتم تا غذا را به حیاط بیاورم ولی پدر را ندیدم این بار هراسان و گریان به دنبال او دویدم اما دیگر پیدایش نكردم ناگهان از خواب پریدم
صبح شد، موقع رفتن به مدرسه با عجله وسایلم را آماده می كردم، ناگهان چشمم به برنامه امتحانی ام افتاد كه با خودكار قرمز امضا شده بود، وقتی به خواهرم نشان دادم حدس زد كه شاید داداشم آن را امضا كرده باشد ولی یادم افتاد كه برادرم در خانه نبود، خواب دیشب برایم تداعی شد، با تعجب ماجرا را برای خواهرم تعریف كردم

پدر در قسمت ملاحظات برنامه نوشته بود: «اینجانب رضایت دارم، سید مجتبی صالحی» و امضاء كرده بود.


همان موقع كارنامه را به آیت الله خزعلی می دهند تا برای تعیین صحت و سقم آن پیش علمای دیگر ببرد.
علمای آن زمان صحت ماجرا را تایید می كنند و كارنامه به رویت حضرت امام(ره) نیز می رسد. اداره آگاهی تهران نیز پس از بررسی اعلام می كند امضا مربوط به خود شهید مجتبی صالحی است اما جوهر خودكاری كه امضا را زده شبیه هیچ خودكار یا خودنویسی نمی باشد.

 خصلت مردمی بودن شهيد، این موضوع را خیلی سریع بین مردم پخش كرد و امروز مردم با رفتن به موزه شهدا و دیدن آن كارنامه امضا شده ، شهید را بهتر می شناسند و به یكدیگر معرفی می كنند.

در آن موقع علما می خواهند كه شهید صالحی از آینده جنگ و مملكت بگوید، پدر به خواب مادرم می آید و می گوید: « ما می دانیم ولی اجازه نداریم بگوئیم »

مادر ، شهید را به حضرت زهرا(س) قسم می دهد كه با برخورد مردم كه دم در می آیند و از امضای نامه می پرسند چه بكند؟ شهید می گوید: سادات (اسم همسر شهید) آيا تو شك داری؟  و مادر با گریه می گوید نه، او ادامه می دهد: اگر كسی شك دارد بگو تا روز قیامت در آن شك باقی بماند تا همه حقایق آشكار شود.


 

نوشته شده توسط اسلام حسنی در ساعت .معجزات شهدا - لينک ثابت


پای درد دل

 قسمتی از وصیت نامه شهيد احمد پناهي :

 

حجاب شما سنگريست آغشته به خون من ، كه اگر آنرا حفظ نكنين به خون من خيانت كرده ايد


 

آه ای شهید

ای کاش دوباره زنده میشدی و دوباره شهید میشدی ، اما اینبار نه از زخم دشمن بلکه از زخم جانکاه خودی ها

با شهادتت آینده رو برای ما خریدی اما ما . . . . .

 

پای در درد دل هر مادر شهید که نشستیم

دست هر مادر شهیدی رو که بوسیدیم

اشک هر مادر شهیدی رو که شاهد شدیم

همشون فقط یک چیز ازمون می خواستند:

 

به دوستاتون بگید جگر گوشه ی ما رفت تا کسی چادر از سر دخترهای مردم نکشه

 

بهشون بگید نزارن شیطون وادارشون کنه خودشون با دست خودشون . . . . .

 

حالا دیدی وقتی از شهدا می خوای، تو هم مثل اونا مجاهد راه خدا بشی به دلت می ندازن

 که چادرت را . . . ، نگاهت را . . . ، رفتارت را . . .

 


 

نوشته شده توسط اسلام حسنی در ساعت .آه اي شهيدان - لينک ثابت


پایت را از روی خون شهدا بردار

پایت را از روی خون شهدا بردار زیر پایت را ببین خون شهید خرازی است که بی نام و نشان در سکوت هنگامه ای که پتو کم می امد برزنت بر روی خودش می انداخت و بی ادعا در بین بسیجیان می خوابید

تبادل لینک با سایت


ادامـــه ي مـطــلــب

 

نوشته شده توسط اسلام حسنی در ساعت .آه اي شهيدان - لينک ثابت